شهود عشق
نوشته شده در تاريخ جمعه 1391/02/01 توسط شقایق بی پلاک |
نوشته شده در تاريخ جمعه 1391/02/29 توسط شقایق بی پلاک |


کتاب حکومت فرزانگان *
1 رأى اکثریت
2 آزادى عقیده
3 مساوات
روایت محرّم *
1 فصل اول: آغاز هجرت عظیم
2 فصل دوم: کوفه
3 فصل سوم : مناظره عقل و عشق
4 فصل چهارم: قافله عشق درسفرتاریخ
5 فصل پنجم: کربلا
6 فصل ششم: ناشئه الیل
7 فصل هفتم: فصل تمییز خبیث از طیب ( اتمام حجت)
8 فصل هشتم: غربال دهر
9 فصل نهم: سیاره رنج
10 فصل دهم: تماشاگه راز
درباره امام خمینی(ره) *
1 داغ بی تسلّی
2 دهه شصت و امام خمینی
3 امام (ره) و حیات باطنی انسان
4 فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت
5 هنر ، تاریخ و میثاق ولایت
6 انتظار
7 ای عزت ممثّل
8 آن سان که تو رفتی
9 فار التّنّور
مبانی حکومت دینی *
1 بنیان سفسطه بر باد است
2 گرداب شیطان
3 اسلامیت یا جمهوریت
4 پروسترویکای اسلامی وجود ندارد
5 وفاق اجتماعی
آینده بشریت *
1 آغازی بر یک پایان
2 آخرین دوران رنج
3 بشر در انتظار فردایی دیگر
4 دولت پایدار حق
5 ایمان منجی جهان فردا
6 نظم نوین جهانی و راه فطرت
7 تجدید و تجدد
سیطره بر جهان*
1 در برابر فرهنگ واحد جهانی
2 صلیبی از خون سرخ
3 ارتش متحد اسلامی
4 انفجار اطلاعات
5 تکنولوژی ارتباطات
پیرامون روشنفکری *
1 وقتی روشنفکران وارث انقلاب می شوند ...
2 یک هشدار
3 آفات غرض ورزی
4 حلزون های خانه به دوش
5 ژورنالیسم حرفه ای
6 کانون کدام نویسندگان؟
7 از مایکل جکسون تا شهرنوش پارسی پور
8 انقلاب اسلامی و اوتوپیای غرب زدگان
9 روشنفکران و معاصر بودن
10 تحلیل آسان
11 تجدد یا تحجر؟
هنر و ادبیات *
1 ادبیات آزاد یا متعهد؟
2 آزادی قلم
3 جنگ در آینه نقاشی متعهد
4 منشور تجدید اهل هنر
5 رمان و انقلاب اسلامی
6 آیا تئاتر زنده می ماند؟
پیرامون شعر *
1 غزال غزل
2 ختم ساغر
3 راز و رمز
4 شعر و جنون
5 یاد بهشت و نوحه انسان در فراق
فرهنگ و تهاجم فرهنگی *
1 فرهنگ یا فرهنگ توسعه؟
2 رستاخیز جسم و جان
3 تکرار مکررات
4 ویدئو در برابر رستاخیز تاریخی انسان
5 یادداشتی ناتمام در باب هویت و حقیقت انسان
6 زبان و فضا
7 چرا روشنفکران مورد اتهام هستند؟
مقالات سینمایی *
1 آینه‌ی جادو
2 جذابیت در سینما
3 جادوی پنهان و خلسه‌ی نارسیسی
4 مونتاژ به مثابه معماری سینما
5 فرزندان انقلاب در برابر عرصه های تجربه نشده سینما
6 رمان، سینما و تلویزیون
نگاشته هایی برای متن فیلم
مجموعه اول روایت فتح *
  1 شب عاشورایی
  2 پاتک روز چهارم
  3 تاریخ‌سازان‌ چه‌ کسانی‌ هستند؟
  4 سقوط
  5 دو سال‌ قبل‌
  6 با شیرمردان هوانیروز
  7 حزب الله
  8 تجدید پیمان
  9 عروج
  10 سربازان‌ امام‌ زمان‌
  11 ضیافت‌
  12 رمزپیروزی‌
  13 راه‌ قدس‌ از کربلا
مجموعه دوم روایت فتح *
  1 حنابندان
  2 دروازه‌ی‌قرآن
  3 به‌ سوی‌ معشوق
  4 پیام‌ بسیجی
  5 دلباخته
  6 یا ابا الفضل‌ العباس
  7 آزادی‌ مهران
  8 ابر
  9 آقا سید
  10 رزق حلال
  11 دره‌بید
  12 زبرالحدید (پاره‌های‌ آهن)
  13 چه‌ کسی‌ از جنگ‌ خسته‌ شده‌ است؟‌
  14 جلوه‌ای‌ دیگر از نصرت‌ خدا‌
  15 انصار‌
  16 از آن‌ کربلا تا این‌ کربلا‌
مجموعه سوم روایت فتح *
  1 قاسم
  2 جاده
  3 رضا
  4 تیم آتش
  5 سه ورق از تاریخ مقاومت
  6 سپاه،مردم،کربلا
  7 سرباز گمنام
  8 پیران توپخانه
  9 انگیزه های الهی
  10 دیدار
  11 راهگشایان نور
  12 یادی از سه دلباخته
  13 پیام امیر و یادگار حسن
  14 علمدار
  15 پل حاج اسدالله
مجموعه چهارم روایت فتح *
  1 سرباخته کوی عشق
  2 اِشنو/ سرداری از ایل قشقایی
  3 بر ستیغ جبال فتح
  4 صادقیه
  5 سحر یا معجزه؟
  6 یادی از گذشته های جنگ
  7 ما همه چیز را مدیون خون شهدا هستیم
  8 یادی از آقا تقی ،سید شهدای جهادگران
  9 موجیم که آسودگی ما عدم ماست
  10 مرثیه
  11 انصار المهدی
مجموعه پنجم روایت فتح *
  1 شیخان(با گردان خیبر)
  2 حلپچه در آتش
  3 کهف گمنامی
  4 در اطراف پل
  5 دسته ایمان از گروهان عابس(1)
  6 دسته ایمان از گروهان عابس(2)
  7 دسته ایمان از گروهان عابس(3)
  8 در راه بازگشت
  9 داستان پل
  10 سه سخن/ گلستان آتش/ یا حسین
  11 درخششی دیگر
  12 آقا سعید
  13 شش روز بعد
  14 فقط جمهوری اسلامی
  15 مدرسه عشق
شهری در آسمان *
  1 قسمت اول
  2 قسمت دوم
  3 قسمت سوم
  4 قسمت چهارم
  5 قسمت پنجم
  6 قسمت ششم
با من سخن بگو دوکوهه *
  1 قسمت اول
  2 قسمت دوم
توسعه و تمدن غرب
1 در معنای توسعه
2 توسعه‌یافتگی، اوتوپیای‌ قرن‌ حاضر
3 بهشت زمینی
4 میمون برهنه!
5 توسعه برای تمتع
6 تمدن اسراف و تبذیر
7 عمق فاجعه
8 دیکتاتوری اقتصاد
9 نظام سیاره ای اقتصاد
10 از دیکتاتوری پول تا اقتصاد صلواتی
11 و ما ادراک‌ ما البانک؟‌
12 سودپرستی، بنیاد اقتصاد آزاد
13 نظام‌ آموزشی‌ و آرمان‌ توسعه‌یافتگی
14 نظام‌ آموزشی‌ غربی، محصول‌ جدایی‌ علم‌ از دین
15 انسان‌ از نسل‌ میمون، خرافه‌ای‌ جاهلانه
16 تأملی‌ بیشتر در خلقت‌ انسان‌ نخستین
17 نوح نبی (ع) و تاریخ تمدن
18 ترقی یا تکامل؟
سایر مقالات *
1 روزگاری نو
2 کدام عرفان؟
3 مرگ آگاهی
4 مبشّر صبح
5 عبور از عجب و رسیدن به معرفت
6 راز سرزمین آفتاب

برچسب‌ها: جملات شهید آویننی, جملات قصار شهید آوینی, مقالات شهید آوینی, حرف های شهید آوینی, کلمات شهید آوینی
نوشته شده در تاريخ جمعه 1391/02/22 توسط شقایق بی پلاک |


 

پاسدار انقلاب اسلامی آگاهانه راه حسین (ع) را که ادامه راه انبیاء الهی است انتخاب می کند و در این راه، فروغ خون اصحاب حسین (ع) و شهیدان گلگون کفن کربلا را چراغ راه خویش قرار می دهد.

مقام معظم رهبری

 

شهدا شمع محفل دوستانند، شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان "عند ربهم یرزقون" اند و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب "فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی" پروردگارند.

حضرت امام خمینی (ره)

 

هر روز ما در جنگ برکتی داشته ایم که در همه صحنه ها از آن بهره جسته ایم.

حضرت امام خمینی (ره)

 

ما در جنگ برای یک لحظه هم نادم و پشیمان از عملکرد خود نیستیم.

حضرت امام خمینی (ره)

 

شهادت دُرّ گرانبهایی است که بعد از جنگ به هر کس نمی دهند.

مقام معظم رهبری

 

ما فقه بـه معنـای واقعی کلمـه و قرآنی آن را در میدان جنگ آموخته ایم .

مقام معظم رهبری

 

شهادت در راه خدا مسئله ای نیست که بشود با پیروزی در صحنه های نبرد مقایسه شود، مقام شهادت خود اوج بندگی و سیر و سلوک در عالم معنویت است.

حضرت امام خمینی (ره)

 

ما تابع امر خداییم، به همین دلیل طالب شهادتیم و تنها به همین دلیل است که زیر بار ذلت و بندگی غیر خدا نمی رویم .

حضرت امام خمینی (ره)

 

همین شهادتها پیروزی را بیمه می کند. همین شهادتهاست که دشمن را رسوا می کند در دنیا.

حضرت امام خمینی (ره)

 

رحمت خداوند بر همه شهیدان و رضوان و مغفرت حق بر ارواح مطهرشان که جوار قرب او را برگزیدند و سرافراز و مشتاق به سوی جایگاه مخصوصشان در پیشگاه رب خویش شتافتند.

حضرت امام خمینی (ره)

 

سعادت را آنها بردند که آن چیزی را که خدا به آنها داده بود تقدیم کردند و ما عقب مانده آنها هستیم.

حضرت امام خمینی (ره)

 

مفقودین عزیز محور دریای بیکران خداوندی اند و فقرای ذاتی دنیای دون در حسرت مقام والایشان در حیرتند.

حضرت امام خمینی (ره)

 

عزیزان من مصمم باشید و از شهادت نترسید، شهادت عزت ابدی است، حیات ابدی است.

حضرت امام خمینی (ره)

 

از هر قطره خون شهید ما که به زمین می ریزد، انسانهای مصمم تر و مبارزی بوجود می آیند.

حضرت امام خمینی (ره)

 

برنامه اسلام از عصر وحی تاکنون بر شهادت توام با شهامت بوده است.

حضرت امام خمینی (ره)

 

ما اگر کشته هم بشویم در راه حق کشته شدیم و پیروزی است و اگر بکشیم هم در راه حق است و پیروزی است.

حضرت امام خمینی (ره)

 

آنهایی که به خدا اعتقاد ندارند و به روز جزا آنها باید بترسند از موت، آنها از شهادت باید بترسند. ما و شاگردان مکتب توحید از شهادت نمی هراسیم، نمی ترسیم.

حضرت امام خمینی (ره)

 

ما اگر شهید بشویم قید و بند دنیا را از روح برداشتیم و به ملکوت اعلی و به جوار حق تعالی رسیدیم.

حضرت امام خمینی (ره)

 

دوستانمان که شهید شدند در جوار رحمت حق هستند، چرا برای اینها دلتنگ باشیم؟ دلتنگ باشیم که از دیار قید و بندی خارج شدند و به یک فضای وسیع و در تحت رحمت حق تعالی واقع شدند؟

حضرت امام خمینی (ره)

 

ما از خدا هستیم همه، همه عالم از خداست، جلوه خداست و همه عالم به سوی او برخواهد گشت، پس چه بهتر که برگشتن اختیاری باشد و انتخابی و انسان انتخاب کند، شهادت را در راه خدا و انسان اختیار کند موت را برای خدا و شهادت را برای اسلام.

حضرت امام خمینی (ره)

 

شهادت یک هدیه ای است از جانب خدای تبارک و تعالی برای آن کسانی که لایق هستند و دنبال هر شهادتی باید تصمیمها قویتر بشود.

حضرت امام خمینی (ره)

 

از شهادت باکی نیست، اولیای ما هم شهید شدند یا مسموم شدند یا مقتول، اولیای ما هم بعضی از آنها در حبس و بعضی از آنها در تبعید به سر بردند، برای اسلام هر چه بدهیم کم دادیم و جانهای ما لایق نیست.

حضرت امام خمینی (ره)

 

شهادت ارثی است که از اولیای ما به ما می رسد، آنها باید از مردن بترسند که بعد از مرگ، موت را فنا می دانند، ما که بعد از موت را حیات بالاتر از این حیات می دانیم چه باکی داریم.

حضرت امام خمینی (ره)

 

منطق ما، منطق ملت ما، منطق مومنین، منطق قرآن است (انا لله و انا الیه راجعون) با این منطق هیچ قدرتی نمی تواند مقابله کند جمعیتی که، ملتی که خود را از خدا می دانند و همه چیز خود را از خدا می دانند و رفتن از اینجا را به سوی محبوب خود، مطلوب خود می دانند، با این ملت نمی توانند مقابله کنند آنکه شهادت را در آغوش همچون عزیزی می پذیرند آن کوردلان نمی توانند مقابله کنند.

حضرت امام خمینی (ره)

 

امروز، به فضل همین شهادتها و به برکت خون شهدا، ملت ما، ملت سربلند و آبرومندی است و ملتها آبرو و عزت را این گونه باید پیدا کنند.

مقام معظم رهبری

شهادت بالاترین پاداش و مزد جهاد فی سبیل الله است.

مقام معظم رهبری

 

همه کسانی که در جنگ تحمیلی هشت ساله، چه با حضور خود یا فرزندان و عزیزانشان، حضور و فعالیتی داشته اند، مخصوصا خانواده شهیدان عزیز و جانبازان و اسیران گرامی، باید بدانند که در امتحانی بزرگ شرکت کرده و در آن سربلند بیرون آمده اند .

مقام معظم رهبری

 

فرزندان شهدا بدانند که پدران آنان موجب شدند که اسلام، در چشم شیطانها و طاغوتهای عالم، ابهت پیدا کند.

مقام معظم رهبری

 

ایستادگی در مقابل دشمنان مقتدر و مسلط، زورگوی ظالم و پرروی گستاخ، کار بسیار بزرگ و با عظمتی است. این همان کاری است که مردم ما کردند و عظمت ملت ما به خاطر همین شهادت جوانان شما و شجاعت فرزندانتان بود.

مقام معظم رهبری

 

شهید جانش را فروخته و در مقابل آن، بهشت و رضای الهی را گرفته است که بالاترین دستاوردهاست. به شهادت در راه خدا، از این منظر نگاه کنیم. شهادت، مرگ انسانهای زیرک و هوشیار است که نمی گذارند این جان، مفت از دستشان برود و در مقابل، چیزی عایدشان نشود.

مقام معظم رهبری

 

برنامه اسلام از عصر وحی تا کنون بر شهادت توام با شهامت بوده است. قتال در راه خدا و در راه مستضعفین در راس برنامه های اسلام است.

حضرت امام خمینی (ره)

 

یک موی سر این کوخ نشینان و شهید دادگان به همه کاخ و کاخ نشینان جهان شرف و برتری دارد.

حضرت امام خمینی (ره)

 

شهادت در راه خدا چیزی نیست که بتوان آن را با سنجش های بشری و انگیزه های مادی ارزیابی کرد.

حضرت امام خمینی (ره)

 

خوشا به حال آنان که با شهادت رفتند. خوشا به حال آنان که در این قافله نور جان و سر باختند. خوشا به حال آنهایی که این گوهرها را در دامن خود پروراندند.

حضرت امام خمینی (ره)

 

شهدا، علاوه بر مقامات رفیع معنوی، که زبانها و قلمها از توصیف آن و چشم و دلها از مشاهده آن ناتوانند، مشعلدار پیروزی و استقلال ملتند و حق بزرگ آنان بر گردن ملت، بسی عظیم است.

مقام معظم رهبری

 

پرچم عروج انسان به بام معنویت که امروز در گوشه و کنار دنیا برافراشته می شود، در حقیقت پرچم امام ما و شهیدان اوست. آنها زنده اند و روز به روز زنده تر خواهند شد.

مقام معظم رهبری

 

من اکنون به پدران و مادران، همسران و فرزندان، خواهران و برادران و دیگر کسان شهدای عزیز و جانبازان و اسراء و مفقودین درود می فرستم و اعلام می کنم که آنان در رتبه و شان معنوی، بلافاصله پشت سر عزیزان فداکار خویشند.

مقام معظم رهبری

 

هر چه داریم، به برکت جانفشانیها و فداکاری هاست، به برکت روحیه شهادت طلبانه است.

مقام معظم رهبری

 

اساسا جهاد واقعی و شهادت در راه خدا، جز با مقدمه ای از اخلاصها و توجه ها و جز با حرکت به سمت "انقطاع الی الله" حاصل نمی شود.

مقام  معظم رهبری

مقام معظم رهبری

خداوندا! تو می دانی که فرزندان این سرزمین در کنار پدران و مادران خود برای عزت دین تو به شهادت می رسند و با لبی خندان و دلی پر از شوق و امید به جوار رحمت بی انتهای تو بال و پر می کشند.

حضرت امام خمینی (ره)

 

خدا می داند که راه و رسم شهادت کور شدنی نیست و این ملت ها و آیندگان هستند که به راه شهیدان اقتدا خواهند نمود.

حضرت امام خمینی (ره)

 

همین تربت پاک شهیدان است که تا قیامت مزار عاشقان و عارفان و دلسوختگان و دارالشفای آزادگان خواهد بود.

حضرت امام خمینی (ره)

من از خداوند تعالی رحمت برای شهدای عزیز در این جنگ تحمیلی خواستارم. اینان برای اسلام فدا شدند و در نزد خدای تعالی و در جوار رحمت واسعه او به سعادت ابدی و افتخار دائمی رسیدند.

حضرت امام خمینی (ره)

شهید نظر می کند به وجه الله.

حضرت امام خمینی (ره)

این شهدا زنده هستند و در پیش خدای تبارک و تعالی "عند ربهم یرزقون" اند.

حضرت امام خمینی (ره)

 

اگر مجاهدت فداکارانه جوانان این مرز و بوم که به این شهادتها منتهی شده است نمی بود، همه روزهای این ملت، در زیر چتر سیاه ظلم و تجاوز و دخالت دشمنان اسلام و ایران، به شبهای تار بدل می گشت.

مقام معظم رهبری

 

فداکاری شهیدان و گذشت خانواده ها و حضور رزمندگان ما بود که ابرهای تیره و تار آن روزگار دشوار را از افق زندگی این ملت زدود.

مقام معظم رهبری

 

ما تا آخرین نفر و تا آخرین منزل و تا آخرین قطره خون، برای اعتلای کلمه الله ایستاده ایم.

حضرت امام خمینی (ره)

منبع:وبلاگ کلید بهشت

 


برچسب‌ها: سخنان امام خمینی درباره شهید وشهادت, سخنان رهبر درباره شهید وشهادت
نوشته شده در تاريخ جمعه 1391/02/22 توسط شقایق بی پلاک |
آن دیدار آخر

محمدمهدي محمدي : آشنايي من با شهيد محسن خسروي از قبل از عمليات بود چون ايشان از بچه هاي سپاه بودند و بنده هم كه سن آنچناني نداشتم و چون اخويم داخل سپاه بود، به سپاه رفت و آمد داشتم و آن زمان كه بچه هاي سپاه به تفريح مي رفتند ما را هم با خودشان مي بردند  و به همين دليل با ايشان آشنا بودم و ايشان نیز بنده را مي شناختند. قبل از ماجراي عمليات والفجر هشت سال 64 برادرم محمدرضا ــ‌ كه در كربلاي چهار شهيد شد ــ آمد پيش آقا محسن و مقداری سفارش من را به آقا محسن كرد و سپس رو به من تاکید کردند كه حتماً بايد گوش به فرمان باشي و اطاعت از فرمانده اطاعت از امام است و هيچ كم و كسري نبايد بگذاري و هر چه كه گفت بايد انجام دهي. فرمانده گردان کمیل، آقاي علي اصغر سرافراز از بچه هاي ني ريز بود. هدف عمليات والفجر هشت فتح شهر بندري فاو بود چرا که از لحاظ نفتي اهميت داشت و به مناسبت 22 بهمن در 21 بهمن شصت و چهار عمليات شروع شد كه گردان ها و تيپ هاي زيادي در اين عميات شركت كردند ؛ صبح اول وقت شهر فاو فتح شد و عمليات هم با موفقيت انجام شد همان شب آقاي خسروي با تركش خمپاره 60 مجروح شد و صورتش آسيب ديد و همچنين آقاي علي اصغر سرافراز فرمانده گردان نيز به شهادت رسيد. شهادت ایشان بدین نحو بود که در آن شرايط كه هم خمپاره مي زدند و هم كاليبر مي زدند ایشان بلند شد كه فداكاري كند و نارنجك را پرتاب كرد هم زمان كاليبر خورد و به شهادت رسيد. شب اول كه تمام شد فاو گرفته شده بود و ما حدود شش یا هفت روز در سنگرهاي عراقي بوديم تا مرحله دوم عمليات شروع شد. آقاي خسروي كه مجروح شده بود بعد از سه يا چهار روز بيمارستان ايشان را ترخيص نكرده بود و ايشان از بيمارستان با جسم مجروح فرار كرده بود آمده بود كه گردان را براي مرحله دوم كه شب 27 بهمن بود كمك كند. مرحله دوم عمليات داخل جاده فاو - بصره نزديك به درياچه نمك اتفاق افتاد. شب بيست و هفتم  بچه ها قبل از غروب به طرف پل ارتباطي فاو - بصره حركت كردند. در اين مرحله، خط شكن بچه هاي گردان فجر بودند و پدافند هم بچه هاي  گردان كميل بودند. خط شكسته شد و بچه ها حدود 15 يا 20 كليومتر با تجهيزات پياده روي كردند. در اين حين تعدادي از بچه هاي كازرون با خمپاره هايي كه دشمن مي زد ــ چون متوجه شده بود كه ما مي خواهيم پاتك بزنيم ــ به شهادت رسيدند. دشمن در اين زمان خمپاره 12 را زياد مي زد و موقعي كه ما از جاده اصلي عبور مي كرديم مي ديدم كه تمام جاده گود شده و ماشين هايي كه مي خواهند بيايند و كمك كنند و مهمات و غذا را به بچه ها برسانند با مشكل  روبرو مي شوند. كنار همين جاده نهرهايي بود كه آب گرفتگي بود و خمپاره هايي كه مي افتاد بعضي هايشان عمل نمي كردند و منهدم نمي شدند. تا اينكه ساعت 3 شب بود كه ديگر آقا محسن خودش جلو بود و آقاي ماهوتي مي گفتند عقب هست و ايشان به همراه تعدادي از بچه ها رفتند جلو و ما را گذاشتند تأمين يك جاده اي وخودشان رفتند پل ارتباطي را منفجر كنند.در آن زمان ما هم دوست داشتيم و اصرار داشتيم بريم جلو كه با آقا محسن باشيم كه در همين حين دو تا از دوستامون به نام شهيد بزرگوار آقاي حميد بردان و آقاي حمید رضا مرادي ميخواستند با آقا محسن جلو بروند،كه به من گفت مهدي يادت مياد آكاكات وقتي ميخواست بره چي بهت گفت حتماً بايد از فرماندت اطاعت كني يعني اينكه همين جا وايسا،منم ايستادم در صورتي كه تا صبح درگيريها ادامه داشت ما هم ازشون خبري نداشتيم و شهيد بزرگوار آقاي عبدالرضا نقيبي پيك گردان كميل که از بچه هاي فعال گردان بود نیز همان شب درپشت خاكريزهايي كه ما را براي تأمين گذاشته بودند مجروح شد كه خودم چفيه ام را روي محل دو تا تيري كه خورده بود توي كشاله ي رانش بستم به طوري كه توان راه رفتن نداشت به او گفتم عبدالرضا ميگي من چيكار كنم گفت برو مواظب بچه ها باش و ببين آقا محسن با بچه ها چيكار ميكنند؛ منم كه كم سن و سال بودم گفتم نميخواي ببرمت عقب؛گفت نه فقط چيزي رو كه گفتم انجام بده؛ خبري از بچه هاي امداد هم نبود. من هم ايشان را گذاشتم و رفتم جلوتر تا اينكه آقاي روشن ضمير كه پاسدار اقليدی بود، حدود ساعت 4يا 5 صبح بود كه گفت ما بايد از اينجا بريم و فايده ندارد و كسي از بچه ها نيستند و همگي شهيد شدند و ما بيست و پنج نفرمانده ايم. بچه ها به ايشان گفتند كه آقاي ماهوتي گفته كه اين جا باشيد و آقامحسن مي خواهد برود تا پل ارتباطي را منفجر كند و بايد همين جا بمانيم. او هم گفت:  اگر اينجا بمانيم عراقي ها ما را اسير مي کنند و من احساس مي كنم كه عراقي ها همين نزديكي ها جمع شده اند. خوب ايشان پاسدار و تجربه دار بود و متوجه شده بود كه چه اتفاقي مي افتد. بچه ها صحبت ايشان را قبول نكردند و ايشان به من گفت حميد بيا برويم اول جاده چون ماندن در اينجا فايده ندارد و اگر عراقي ها بخواهند بيايند اول از اين طرف مي آيند و ما همراه با ايشان رفتيم. در همان درگيري هايي كه بود زماني كه هوا مي خواست روشن شود احساس كرديم بايد نماز بخوانيم و همانطور تيمم كرديم و داخل سنگرهايي كه با سمبه اسلحه زده بوديم نشسته نمازمان را خوانديم. ديگر هوا روشن شده بود و درگيري سنگيني شده بود و تا ساعت هفت و نيم خيلي از بچه ها با قناسه ی عراقي ها به شهادت رسيده بودند. در همين حين در حالی  كه ما اصلاً انتظار نداشتيم عراقي ها از داخل آب به طرف ما آمدند و تعداد زيادي از بچه ها را به شهادت رساندند و بنده هم خشاب هايم تمام شده بود و سينه خيز مي رفتم خشاب هاي شهدا را برمي داشتم. درگيري همچنان ادامه داشت و تا ساعت 8 كه عراقي ها از همه طرف آمدند و ما هم پنج شش نفر مجروح بوديم خودم هم دست چپم تير قناسه خورده بود و ما هم با اين وجود همانطور تيراندازي مي كرديم و بنده در آخرين لحظات كه عراقي ها داشتند مي آمدند ديگر اشهد خودم را خوانده بودم و چشم هايم را بستم تا آخرين لحظاتي كه عراقي ها اسلحه من را گرفتند و به سرم ضربه زدند و من را از بقيه بچه ها جدا كردند و بقيه بچه ها را را به شهادت رساندند و من را...

در اين مدت ما با آقا محسن ديگر ارتباط نداشتيم و بيسیم چي گردان هم آنطور كه بچه ها مي گفتند تا ساعت يازده با آقا محسن ارتباط داشته ولي هيچ كس ايشان را نديده بود و آخرين نفراتي كه آقاي خسروي را ديده بودند و با ايشان آشنايي داشت بنده بودم و تمام كساني كه با آقا محسن رفتند ديگر برنگشتند.       

 منبع :کازرونما

نوشته شده در تاريخ جمعه 1391/02/22 توسط شقایق بی پلاک |

شهید آوینی

خیال در فضای نفسانی آن کس که او را پرورده است پرواز می کند اگر فضای درونی انسان با عالم قرب حق پیوند داشته باشد. خیال او براقی می شود که به معراج می بردش و اگر نه ، خیال خفاشی است که وارونه از سقف مغازه تنهایی اش آویزان می شود ، و یا مرکوبی که راکبش را به عوالم پست ناسوتی می کشاند.[1]

شهید آوینی

هنرمند اهل شهود و حضور است و این چنین هنر لاجرم متکی بر " الهام" است نوعی " وحی " که نباید با و حی خاصی که به انبیاء می رسد اشتباه شود.[2]

شهید آوینی

هنرمند مُلهَم از غیب است اگر چه الهاماتی که به او می رسد با مراتب روحی او کاملأ متناسب است.[3]

شهید آوینی

آنچه که در آینه خیال هنرمند انعکاس می یابد الهاماتی است که عالمی دیگر ، اما متناسب با مراتب وجودی او ، که اگر آینه ، آینۀ دق باشد، هیچ چیز جز تصور کج و معوج و وارونه ای از حقیقت در آن انعکاس نمی یابد.[4]

شهید آوینی

یار عاشق کش ، عاشق خویش را به قتل می رساند تا او را حیات جاودان عندالهی بخشد، عدمش می گرداند تا در آینۀ عدمی او تجلی کند ؛ فانی اش می گرداند تا بقایش بخشد[5]

 شهید آوینی

اما خرق حجب را سالک به شوق دیدار می کند و آن چه او را می بخشند از قبیل این دعای اوست که : رب أرنی انظر إلیک[6]

شهید آوینی

اهل ظاهر موسی را سرزنش می کنند که  " رب أرنی" می گوید , غافل که " رب ارنی " حقیقت عبادات است که جز شهدای راه خدا بدان وصول نمی یابند.[7]

شهید آوینی

این راهی است که ختم و ختام ندارد، چرا که مقصد آن ذات بی نهایت ذوالجلال در این مسلک که " مسلک نیستی" است ، رسیدن یعنی ماندن [8]

شهید آوینی

زاهدان ریایی و سجاده به دوشان در نزد اهل ظاهر محترم اند ، اما رندان به حق پیوستگان اند و با روح نماز به اتحاد رسیده اند و بی حرمتی شان آن جاست که خلاف عرف و عادات زندگی می کنند[9]

شهید آوینی

کیمیایی است عجب این  " می " که اگر چه انکار عقل می کند ، اما راز گشاست و خارق حجاب ها و یم زده را به مقام مشاهده می رساند.[10]

شهید آوینی

اما آن اسرار که بر خراباتیان فاش می کند ، قابل بیان در الفاط نیست.

من خراباتیم از من سخن یار مخواه

                                             گنگم از گنگ پریشان شده گفتار مخواه

شهید آوینی

انسان تا به قدم فکر و استدلال طالب حق و سائله الی الله است ، سیرش عقلی علمی است و اهل معرفت و اصحاب عرفان نیست، بلکه در حجاب اعظم و اکبر واقع است ؛ و چه از وجودات آن ها طلب کند که حجب نورانیه است.[11]

شهید آوینی

"تقابل عقل و عشق " آخرین منزلی است که سالکین مقصد ولایت را گرفتار می کند و از این منزل ، جز آنان که از سر تسلیم و رضا و ترک عقل کرده اند نمی گزرند.[12]

شهید آوینی

اگر آزاد مردان این عالم را خیال اندر خیال دانسته اند از آن است که این جهان در نزد عقل ظاهر بین ما بر سلسله ای از اعتبارات و انتزاعات و توهمات بنا گشته که لازمه حیات دنیایی است حال که آن را در حقیقت نفس الامری آن چیز دیگری است که تا آن اعتبارات رفع و رفض نشود انسان حقیقت وجود خود را در جهان باز نمی یابد. یار معقول عقل هیچ نیست و چگونه تواند بود آن جا که  لا تدرکه الابصار و لا تکنفه العقول و هو یدرک الابصار و یکنف العقول و لا یحیصلون بشی ء من علمه إلا بما شاء و قد احاط بکل شی ء علمأ این جا که عالم عقل است ، آن چه را که معقول واقع نشود رازمی خوانند اما راز تنها منتهی به این معنا نیست ؛ عالم راز از آن جا آغاز می شود که عقل به سدرة المنتهی می رسد.[13]

شهید آوینی

راز بی نشان است و رمز نشان بی نشان  اشاره ای و دیگر هیچ، عالم وجود ، عالم نشانه هاست و عالم بی نشان ، فراسوی وجود در دیار نادیار عدم است و راه از فنا می گذرد. تا خود باقی است ، عقل باقی است و حَیَّز وجود عقل ، اعتبار واقع شود، راز نیست ، عقل تنها برآنچه احاطه پذیر است علم می یابد و عالم راز عالم عدم تنهایی است که به حریم آن می توان واصل شد، اما نه به قدم علم که جز به معقولات متناهی راه نمی برد. یار معلقول عقل هیچ نیست و همین سرچشمه راز در عالم وجود است.[14]

شهید آوینی

در چشم عاشق جز معشوق هیچ چیز نیست. با عاشق بگو در کار عاشق عقل ورزد نمی تواند. با عاشق بگو که در کار عشق انصاف دهد ف نمی تواند . عشق همواره فراتر از عدل و عقل می نشیند ؛ جنون نیز و اصلأ عشاق می گویند این جنون عین عدل و عقل است. عاقلان می گویند خداوند عادل است. عاشقان می گویند : بل عدل آن است که معشوق می کند. عاقلان چون گرفتار بلا شوند ، گویند شکیبایی ورزیم که این نیز بگذرد ، اما عاشقان چون در معرکه بلا در آیند گویند :[15]

اگر بادیگرانش بود میلی                                    چرا ظرف مرا بشکست لیلی ؟

شهید آوینی

بشر همواره به یک عهد ثابت ازلی در وجود خویش رجوع دارد و اگر هزارسال نیز از این عهد ازلی بعد پیدا کند ، باز هم عاقبت باز خواهد گشت.[16]

شهید آوینی

فلسفه در این سوی کرۀ زمین که ما هستیم ، از همان آغاز متأثر از تفکر مبتنی بر وحی بوده است و سیری داشته مخالف با سیر فلسفه غرب. غرب مظهر اسم ظاهر است و شرق نظهر اسم باطن است و تعهد تاریخی ما در این میانه ، جمع بین ظاهر وباطن است.[17]

شهید آوینی

آن وصل که عاشقان می گویند حاصل نمی آید جز در مرگ علاج لاعلاجی هاست. تا زنده ایم هوشیاریم و هوشیار در خودی خود اسیر است ، وتا عاقل باقی است ، " خود" از میانه برنمی خیزد.[18]

شهید آوینی

دل خانه جنون است. پس ریشه شعر و تغزل نیز دل است ، در اعماق دل.اما چون دل نه آنچنان است که هرچه به عمق آن فرو روی از خود دورتر می شوی ؛ در در عمق خویش به اصل وجود می رسد. از عمق دل راهی به آسمان ها گشوده اند.[19]

شهید آوینی

عاشقان عاشق بلایند. دُرَّ حیات در احتجاب صدف عشق است و آن را جز در اقیانوس بلا نمی توان یافت؛ در ژرفای اقیانوس بلا . عاشقان غواصان این بحرند و اگر مجنون نباشد چگونه به دریا زنند ؟ [20]

شهید آوینی

کار عشق به شیدایی و جنون کشیدن و کار جنون به تغزل ؛ تغزل ذات هنر است. جنون سرچشمه هنر است و همه از آن زمزمه های بی خودانه ، آغلز می شود که عاشق با خود دارد، در تنهایی جنونش را می سراید[21]

شهید آوینی

آدم را به این مهبط عقل فرود آورده اند تا از علم فراق درس عشق بیاموزد و شوق وصل و ... و مگر عشق را جز در هجران و فرقت و غربت می توان آموخت؟ پس این درد فراق همه هستی آدمی است و مایه اصلی هنر نیز همین غم غربت است که با اوست. از آغاز تا انجام .[22]

شهید آوینی

قصد هبوط ، حکایت هجران و غربت انسان است و این خطاب  إهبطو منها جمیعأ نگاشته بر لوح ازلی فطرت ، باقی است تا ابد الاباد که توبه آدم مقبول افتد و از این ارض هبوط به دارالقرار باز گردد؛ از این مهبط عقل به جمع سلسله داران مقیم کوی عشق ، پس همه از آن جاست که این ارض " مهبط " آدمی است نه " خانه قرار" او و از همین است بی قراری عاشق و غم غربتی که سینه اش را تنگ می دارد.[23]

شهید آوینی

این جا دیار دل گیر هبوط آدم است. در این جا آینه نیز غبار می گیرد و رسول نیز  لغیان علی قلبی می گوید. جوع زمینی جز به فواکه روضه رضوان فروغی نشیند.[24]

شهید آوینی

کعبه و ملک حجاز بهانه دیدار است و چون لقابی بهانه حاصل شود دیگر چه نیازی به کعبه و ملک حجاز؟[25]

شهید آوینی

انسان در برهوت میان دعوات نفس اماره و جاذبه های عمیق فطرت الهی سرگردان است و چه با آن عهد بندد و چه با این ، الا و لابد که وجود او عین تعهدات اوست،آن که با میثاق ازلی فطرت خویش بازنگردد لاجرم با نفس اماره خود عهد خواهد بست و این هر 2 تعهد است ، آن یک با خدا و این یک با  "من" که شیطان است. از این دو حال خارج نیست.[26]

شهید آوینی

خون  پاک هزاران فرزانه در جبهه های عشق و شهادت و شرف و عزت ، سرمایه زوال ناپذیر آن گونه هنری است که باید به تناسب عظمت و زیبایی انقلاب اسلامی همیشه مشام جان زیبا پسند طالبان جمال حق را معطر کند.[27]

شهید آوینی

این عالم، عالم جلوات حسنای حضرت حق است و اهل معرفت که  " نظری خطا پوش" یافته اند ، آن جلوات را در همین دنیا می بینند.[28]

شهید آوینی

بی نیازی در " وصل" است و وصول نیز جز با توبه میسر نمی شود.[29]

شهید آوینی

خداوند انسان را برای رسیدن به کمال قرب و زندگی جاودان در جنت رضوان خویش آفریده است. آن بهشت که گفته اند " بهشت اعتدال " است و این اعتدال نیز برای انسان تنها در صورتی حاصل می آید که خود را به نظام تشریعی اسلام تسلیم کند و در دنیا آن سان زندگی کنند که انبیاء گفته اند.

  (برداشت مطالب با ذکر منبع جایز است)




برچسب‌ها: جملات شهید آوینی, جملات عارفانه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1391/02/07 توسط شقایق بی پلاک |
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1391/02/07 توسط شقایق بی پلاک |

14.00 800x600

بسمه تعالی

شهید حسن همدانی؛

از فرش تا عرش

در سوسنگرد بودیم، گروهی از بازماندگان عملیات طریق القدس با من مانده بودند. آن ها گرچه به ظاهر زیاد نبودند اما در واقع دریایی از معرفت، عشق، محبت و ایثار بودند که از قافله جامانده بودند تا فتوحات طریق القدس را به تثبیت برسانند.

در یکی از روزها، برادری از گروه مان آمد و به من که علی الظاهر مسئول گروه بودم گفت مطلبی دارم، گفتم بفرما. گفت یکی از برادران کازرونی آمده و می خواهد به جمع ما ملحق شود. اما رویش نمی شود با شما صحبت کند. گفتم چرا، مگر جنگ کردن و کشته شدن هم رو می خواهد. گفت آخر می ترسد به خاطر سوابقش شما به او جواب نه بدهید. گفتم مگر چه مشکلی بوده است. گفت ظاهراً در محله به خاطر شیطنت هایش که مربوط به جوانی بوده از او به نیکی یاد نمی کنند.

رفتم و او را دیدم. جوانی با قد و قامتی نسبتاً رشید، ریش های بلند، محجوب و سربزیر که آثار معرفت و ایمان به درستی در چهره اش هویدا بود.

به او خوش آمد گفتم و او را به دیگر دوستان معرفی نمودم. از همان دیدار اول حجب و حیای او مرا گرفت. احساس کردم این حسن آن حسنی نیست که راجع به او صحبت شده است.

بعد از چند روز بالاخره دل به دریا زدم و گفتم راستی حسن آقا چطور شد که شما به جبهه آمدید. گفت من آدم خوبی نبودم ولی مادرم را خیلی دوست می داشتم و به او عشق می ورزیدم. مادرم مریض شد و در حال احتضار؛ در حالی که به شدت نگران حال مادرم بودم، خواستم کاری کرده باشم. به مادر گفتم، مادر اگر کاری از دست من برمی آید بگو تا انجام دهم. مادرم گفت هر کاری بگویم می کنی. گفتم بله. گفت قول می دهی؟ گفتم بله. گفت من یک آرزو دارم و آن این است که شما هم مثل بسیجیان و جوانان غیرتمند شهر و کشور به جبهه بروی. کاری کن که مایه افتخار من شوی.

این سخن آنچنان بر من تاثیر گذاشت و حال مرا دگرگون ساخت که تصمیم گرفتم همه چیز را کنار بگذارم و به خیل رزمندگان بپیوندم. مادرم به رحمت ایزدی پیوست و من می خواستم آرزوی او را برآورده کنم. برای اولین بار به مدت 4 ماه به جبهه غرب رفتم و چون آن جا عطش جنگ با دشمن مرا  سیراب نکرد، تصمیم گرفتم به جبهه جنوب بیایم.

حسن گفت، شنیده بودم سوسنگرد شهر عاشقان شهادت است و اگر خداوند توفیق دهد من هم می خواهم جز یاوران عاشق شهادت باشم. این بود که تصمیمم بر این شد تا به سوسنگرد آمده و به شما ملحق شوم.

مدتی با هم بودیم، یک روز تصادفی و در یک جای خلوت او را دیدم در حالی که یک نخ سیگار در دست داشت. تعجب کردم. گفتم حسن سیگاری نبود و سیگار نمی کشید، پس سیگار در دست او چه می کند. علت را جویا شدم. حسن گفت واقعیت این است که من در دوران جوانی و جهالت اقدام به خالکوبی پشت دستانم نمودم و حال تصمیم گرفته ام با آتش سیگار تمام خالکوبی ها را بسوزانم و کاری کنم که آثاری از آن ها برجای نماند. از طرفی هم با وجود این ها رو ندارم دستم را رزمندگان ببینند.

پس از چند روز دیدم که حسن تمام خالکوبی های پشت دستش را سوزانیده و موفق به آن شده است.

یادم هست وقتی می خواستیم به مقری یا یگانی از یگان های رزمندگان برویم، حسن را که از نظر قد و قواره رشید بود و محاسن بلندی داشت جلو می انداختیم و دژبانی های یگان ها وقتی عظمت و ابهت حسن را می دیدند به ما احترام می گذاشتند و با احترام به ما اجازه ورود در یگان را می دادند. در غیر این صورت باید مجوز می گرفتیم و این کار مدت ها زمان می برد.

یادم هست عمده زحمات فیزیکی و بدنی گروه ما را حسن به دلیل توان جسمی بالا انجام می داد، از قبل احداث سنگر، نقل و انتقال الوارها و ... ما طی مدتی که در حال احداث سنگر و پدافند و تثبیت سنگرهای جدید بعد از عملیات طریق القدس بودیم؛ بارها و بارها توسط هواپیماهای دشمن بمباران می شدیم و گاهی هم دشمن از ما تلفات می گرفت و جالب این که هر وقت هواپیماهای دشمن در آسمان ما خودنمایی می کردند، حسن رو به هواپیماها می کرد و بلند می گفت: ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست، ارز خود می دهی و زحمت ما می داری. و این کار حسن به ما روحیه می داد و قوت قلب.

آخرین مراحل تثبیت خط پدافندی را طی نمودیم که شنیدیم قرار است سمت شوش و رقابیه عملیات صورت گیرد. به زحمت از تیپ عاشورا جدا شدیم و به اتفاق دوستانمان به تیپ کربلا به فرماندهی سردار مرتضی قربانی ملحق شدیم.

حدود یک ما با این برادران در همسایگی برادران ارتشی در خطوط پدافندی رقابیه بودیم و نیروهای اطلاعاتی تیپ کربلا را که عمدتاً تا عمق نیروهای دشمن شناسایی می کردند همراهی می نمودیم که این مهم خود حکایت دیگری دارد و باید در جای خودش بحث شود.

در دهکده شیخ شجاع، در نزدیکی های خط رقابیه آماده و منتظر فرمان عملیات بودیم که دشمن پیش دستی کرد و به خطوط ما حمله نمود. ما را نیمه شب بیدارکردند و جهت دفع تک دشمن به خط اعزام شدیم. مختصر بگویم دشمن که خط اول رزمندگان ارتش را اشغال کرده بودند به عقب راندیم و تاظهر دشمن با دادن تلفات سنگین و تعدای اسیر به جای اولیه خود برگشت.

در مرحله بعد قرار شد ما به دشمن حمله کنیم. شب هنگام به سمت دشمن رفتیم، ولی نتوانستیم با دشمن درگیر شویم. طی این مدت چند شهید و مجروح دادیم. و بنده نیز جراحت مختصری نصیبم شد. در مرحله بعد دو مرتبه قرار شد به دشمن یورش بریم.

از حسن خواسته بودیم که به دلیل توان جسمی بالا در صورت لزوم کار امدادگری و حمل مجروح را نیز انجام دهد. در این مرحله من با برادران نبودم و جانشینم شهید شکرا... پیروان قرار شد با نیروها جهت ضربه زدن به تانک های دشمن که در دشت بین خطوط اول خودی و دشمن و بیشتر در نزدیکی خطوط دشمن پراکنده بودند اعزام شوند. آن ها بعد از درگیری و انهدام بخشی از تانک های دشمن به عقب برگشتند. تعدادی شهید و مجروح حاصل کار این عملیات بود که یکی از این شهدا همین جانشین محترم بود. به سختی تعدادی از مجروحان را به عقب برگردانده بودند که در این مهم نقش حسن به عنوان ناجی مجروحان زبان زد کلیه رزمندگان بود. می گفتند اگر حسن نبود بعضی از مجروحان امکان برگشت به عقب را نداشتند. (مجروحان زنده این عملیات که آن شب با حسن بودند خوب می دانند که من چه می گویم و بعضی از آن ها زنده ماندن خود را مدیون تلاش و کوشش و مجاهدت حسن می دانند.) برای بار چهار عازم نبرد با دشمن گردیدیم.

به دلیل ضربات وارده به گردان و گروه ما در این مرحله از ما به عنوان خط شکن استفاده نگردید. صبحگاهان نیروها را با خشایار و پی ام پی به سمت خط اول دشمن در تنگه رقابیه بردند.

من و حسن و تعدادی دیگر از دوستان در بالای خشایار از سرعت بالای خشایار احساس خوبی داشتیم که متوجه شدیم تانک های دشمن در روبروی ما در تنگه دارند مستقیم به سمت ما تیراندازی می کنند. کاری از دست ما برنمی آمد جز دعا و اگر یک گلوله به یکی از این وسیله ها می خورد تقریباً یک دسته یعنی حدود 22 نفر یک جا شهید می شدند اما به لطف خدا این اتفاق نیفتاد و شاید اولین معجزه بزرگ جبهه در آن زمان جلو چشمان ما پدیدار گشت و آن این بود که گرد و غبار شدیدی در یک لحظه کل منطقه را فرا گرفت که این گرد و غبار حائلی شد بین ما و تانک های دشمن؛ تا آن ها ما نبینند و ما به سلامت به میدان مین دشمن رسیدیم.

تعدادی از اجساد مطهر شهدا که شب قبل در این میدان به شهادت رسیده بودند و پیکرهای پاک شان هنوز در میدان بود راهنمای عبور ما از میدان مین گردید.

به اتفاق دوستان از میدان مین و خط اول دشمن عبور نمودیم. خلاصه می گویم، با دشمن درگیر شدیم، چون منطقه مدت ها در دست دشمن بود اشراف اطلاعاتی خوبی نسبت به وضعیت زمین منطقه داشت و این مهم به ضرر ما بود. به هر صورت فشار دشمن بیشتر و بیشتر می شد تا جایی که 2 بار با نارنجک دستی و یک بار با تیر مستقیم فقط مرا تا سر حد شهادت بردند اما خدا نمی خواست و همین طور دوستان دیگر. حسن که از این وضع خسته شده بود به فکر چاره افتاد. به من گفت اجازه بدهید ، بروید کمی عقب و از سمت چپ دشمن را دور بزنم شاید بفهمم استعداد و توان آن ها چقدر است و یک چاره ای جهت خلاصی از این محاصره پیدا کنیم. هنوز کمی از ما دور نشده بود که دشمن او را دید و رگبارهای آتشین خود را به سمت او گشود. ما دیگر او را ندیدیم و خبری هم از او نشد تا این که من هم مجروح شدم و در بیمارستان سینا اهواز او را در حالی که روی تخت خوابیده بود دیدم ولی نتوانستم با او صحبت کنم.

بعد از اتمام عملیات به همراه چند تن از رزمندگان و دوستان که به مرخصی آمده بودند از او در منزلش عیادت کردیم. خیلی خوشحال شد و گفت در اولین فرصت خودم را به شما در جبهه می رسانم. ما که جراحت او را می دیدیم( از ناحیه کتف و شانه تیر خورده بود) فکر نمی کردیم حالا حالاها بتواند از روی تخت بلند شود.

مرحله اول و دوم عملیات بیت المقدس را پشت سر می گذاشتیم. چند روز مانده به انجام عملیات در مرحله سوم و آخرین مرحله عملیات بود. که حسن را در خط اول خودی و در سنگرهای تعجیلی که مهیای آخرین عملیات بود دیدیم. حسن گفت خیلی تلاش کردم تا شما را پیدا کنم. کلیه خطوط رزمندگان را گشته ام تا بالاخره شما را پیدا نمودم.

بچه ها از دیدن او خوشحال شدند و روحیه گرفتند. چند روز در خط بودیم و شب حمله فرا رسید. در این مرحله ما با تعدادی از برادران ارتش ادغام شده بودیم و تلفیقی از برادران سپاهی، بسیجی و ارتشی در قالب یک گردان به وجود آمد که به همین صورت بر دشمن تاختیم.

پس از فروریختن خطوط تعجیلی دشمن که هنوز نرسیده بودند آن را کامل نمایند، به دلیل شکست در مراحل اول و دوم به روستایی رسیدیم که ظاهراً دشمن قوای خود را در آن جا متمرکز کرده بود. در پشت بام های روستا سنگرهای محکمی درست کرده بودند و از فاصله دور اجازه نزدیک شدن به روستا را به ما نمی دادند. مدتی در پشت یکی از خاکریزهای طبیعی که دور روستا قرار گرفته بود ماندیم تا چاره ای بیندیشیم. در این مدت حسن مدام به من فشار می آورد که دستور حمله را صادر کن تا با یک حمله سریع دشمن را قلع و قمع نماییم. ولی وضعیت طوری بود که تا ما بخواستیم به آن ها برسیم می بایستی تلفات زیادی می دادیم و من صلاح نمی دانستم. تا این که حسن مرا متوجه یک خودروحامل سلاح 106 از نیروهای خودی در عقب سرمان کرد.

رفتم و با مسئول106 صحبت کردم و گفتم که اگر چند گلوله به سمت روستا شلیک کنید ما درحمایت شلیک شما به سمت روستا یورش می بریم و آن جا را تصرف می کنیم.

همین طور هم شد. با شلیک  106 و غبارآلودگی روستا، با یک حمله و ا...اکبر رزمندگان ظرف مدت کوتاهی بدون تلفات خود را به روستا رسانیدیم و در وهله اول دیدیم احدی از عراقی ها نیست. تعجب کردیم. بعد متوجه شدیم که همگی از ترس به درون خانه ها رفته و مخفی شده اند.

خوشحال و مسرور از فتوحات به دست آمده بودیم که یکی از برادران گفت: بیا برو و با حسن خداحافظی کن. دارد شهید می شود. رفتم بالای سرش دیدم غرق در ترکش و خون ولی محکم و استوار، یکی از فیلمبرداران  جنگ داشت با او مصاحبه می کرد و می گفت برادر حالا که داری شهید می شوی بگو نظرت درباره شهادت چیست؟ عده ای دیگر از دوستان هر کدام به نوبت از او می خواستند که سلامشان را به فلان شهید و فلان شهید  دوست برساند.

سریع یکی از خودروهای دشمن را که در آن جا بود روشن کردیم و حسن و یکی دیگر از رزمندگان را که از ناحیه دست مجروح شده بود سوار کردیم.

من امیدوار بودم که با توجه به قدرت بدنی بالای حسن شاید بتواند این بار نیز از شهادت بگریزد و او را دو مرتبه در جمع خود ببینیم.

او را بوسیدم و گفتم اگر کاری از دست من برمی آید بگو. گفت یا خودت یا قاسم(شهید قاسم زارع) همراه من عقب بیاید. خودم که مجبور بودم با دیگر رزمندگان ادامه مسیر بدهم ولی قاسم را همراه او فرستادم.

بعدازظهر همان روز قاسم را دیدم. از خودرو پیاده شد. گفتم از حسن چه خبر؟ تا گفتم زد زیر گریه. فهمیدم که حسن شهید شده است.

ضربه سختی خوردیم . ولی خوشحال بودیم که حسن دینش را به اسلام و مملکت و خصوصاً مادر خدابیامرزش ادا نمود.

رفت تا به مادرش بگوید که من به آرزوی شما جامه عمل پوشانیدم و با تقدیم جانم که بهترین هدیه الهی است آرزویتان را برآورده نمودم.

حسن به ما درس دلدادگی ، ایثار، از خودگذشتگی و عشق داد. حسن دیروز کجا و حسن امروز کجا. دیروز چه کسانی با حسن بودند و امروز دوستان حسن چه کسانی هستند؟ برای من و دوستانم که امروز شاهد زرق و برق های این دنیای طمطراق هستیم، حسن آیتی بود از آیت های الهی که خیلی زود و زودتر از آن چه فکرش را می کردیم به حق و حقیقت واصل گردید. خدایا، پروردگارا! ای کاش همه عبادت ها و مجاهدت های ناچیز ما را می گرفتی و یک ذره از خلوص و عشق الهی حسن را به ما ارزانی می داشتی! خدایش بیامرزد و روحش را با سرور و مولایش اباعبدا... محشور گرداند. امید داریم که فردای قیامت حسن دستگیر و شفیع مان در روز جزا باشد.

ای کاش کمی از معرفت و شناخت او شامل حال ما می شد.

 

روحش شاد و یادش گرامی باد.

 

 


برچسب‌ها: شهید حسن همدانی؛, خاطرات شهدای کازرون
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1391/02/07 توسط شقایق بی پلاک |
بسمه تعالی
شهید نجف گلستان
او را در عملیات طریق القدس یافتیم. پیر مردی استوار، قاطع، مطیع، ولایتی و پیرو امام.
از زهد، عبادت و تقوای او هر چه بگویم کم گفته ام واين حقير خود را در مقام  پرداختن به این صفات زیبا و نیکونمي بينم، چرا كه درك شان و مرتبت اينان را فقط خود و خداي خود دانند.
از طریق او با سردار اسدی که در آن زمان مسئول اعزام نیرو در اهواز بودند آشنا شدیم. آخر او مدتها با سردار اسدی در جبهه آبادان مشغول نبرد بودند. در عملیات طریق القدس و بعد از آن و بخصوص در دهکده خلف مسلم در شوش، قبل از عملیات فتح المبین، با این شهید بزرگوار و دیگر دوستان خاطرات زیادی داریم.
همیشه و هموار پا به پای دیگر رزمندگان در مراسم نظامی شرکت می نمود. با اینکه از صبح تا به شب معمولاً درگیر کار بودیم ولی شبها برای او تازه اول کار بود. برای اینکه مزاحم دیگر رزمندگان نشود همیشه اول چادر می خوابید و یکی دو ساعت قبل از اذان صبح سرگرم راز و نیاز و دعا می شد.
دهکده خلف مسلم در شوش، دهکده شیخ شجاع در رقابیه و سراسر جبهه هاي نبرد، شاهد گریه و راز و نیاز او با معبود خود در هنگام مناجات بود.وقتي در دهكده شيخ شجاع خودرا مهياي عمليات بزرگ فتح المبين مي نموديم، یکی از صبحها آمدو گفت، دیشب خواب دیدم که یک نوری در حالیکه کاغذی در دست داشت از ما رزمندگان سان می دیدید. وقتی به من رسید، گفتم قربانت گردم این لیست که در دست دارید لیست چیست. فرمود لیست شهدا. شهید گلستان گفت من نگاه کردم فقط و فقط اسم خودم را در آن لیست دیدم و دیگر اسمی ندیدم . هر چند اسامی دیگر موجود بود. ایشان گفتند که بمن الهام شد که آن نور امام اول شیعیان حضرت علی (ع) بودند.
 در چادرها در دهکده شیخ شجاع استراحت می کردیم. ساعت 2 صبح و در حالیکه منطقه جلو (خط اول خودی در رقابیه) مملو از منور و انفجارات بود ما را بيدار  کردند. ابتدا فکر کردیم که رزمندگان حمله کرده اند و گردان ما از قافله عقب مانده است. بعد فهمیدیم که عراقی ها حمله کرده اند و ما باید می رفتیم و پاتک می زدیم. با مینی بوسی که مهیا شده بود عازم خط اول شدیم. دربين هر كدام از رزمندگان به تناسب حالات وروحيات خود اقدام به راز و نياز و نجوا با معبود خود داشتند، در اين ميان شهید گلستان به دليلي كه خود بهتر مي دانست  شروع به قرائت دعای توسل از حفظ نمود. و دیگر رزمندگان با همان حال و هوا اورا همراهی می کردند. این یک ساعت که در راه بودیم و می دانستیم به سمت و سوی مرگ می رویم برای هر یک از ما حال و هوای دیگری داشت.
آنچه مسلم بود این بود که همگی مصمم بودند تا آخرین قطره خون خود دست از دفاع از خاک و اسلام که توسط دشمن به آن تعدی شده بود برندارند. بعضی ها هم در حال و هوای شهادت و رسیدن به یار، این ساعت را سپری نمودند.
بماند، به خط اول رسیدیم ، دشمن را مفتضحانه از خطوطی که اشغال کرده بود به عقب راندیم (این خطوط با استعداد کمی در تسلط ارتش بود). من در دفاع نزدیک و با نارنجک دستی دشمن مجروح شدم. شب هنگام فرمانده گردان آمد و از ما خواست تا آرپی چی زنها و کمکها را جهت شکار تانکهای دشمن که به تیپ فتوحات از خاکریزهای خود سرازیر شده بودند و در دست های بین ما و خودشان مانده بودند به سمت آنها اعزام کنیم. من و آرپی چی زنها و کمکها در حالیکه حال مساعدی هم نداشتم روزانه شدیم. تا به صبح در راه بودیم به دشمن نرسیدیم و قبل از روشنایی صبح برگشتیم تا در تیررس دشمن نباشیم. شب سوم نیز این قصه تکرار شد. این بار جانشینم شهید بیروی آمد و گفت دیگر نوبت من است که بروم و شما بهتر است استراحت کنید. راستش تعدادی از دوستان هم مجروح شده بودند که می خواستم از آنها کسب اطلاع نمایم، ضمن اینکه خسته و کوفته هم بودم. شهد گلستان هم آمد و گفت اجازه بدهید من هم بروم.
گفتم گفته اند فقط آرپی چی زن و کمکش می توانند بروند و شما نمی توانید. شروع به التماس کرد. رضایت ندادم. تا اینکه پیکی از طرف فرمانده گردان آمد گفت فرمانده گفته یک دیده بان هم با آنها بفرستید. شهید گلستان با شنیدن این حرف شکفته شد و فشار را دو چندان کرد. دیدم شکفته شد وفشار را دو چندان کرد.
دیدم مقاومت در برابر او سخت است، مثل اینکه وعده قرار دارد، باید برود و به قرار خود برسد. قبول کردم. داشتم با او روبوسی و خداحافظی و حلالیت طلبی می کردم که دیدم جعبه هایش پر از فشنگ است. گفتم مش نجف اینها چیست؟ گفت اینها را گذاشته ام تا کمک کنم. او گفت من تجربه دارم و می دانم که این فشنگها یاری رسان ما در لحظه های حساس است. و آن زمان که همه بی فشنگ شدن قدر این فشنگها را می دانند.

بهرحال از او و دیگر دوستان خداحافظی کردم و آنها را به خدا سپردم. گویا دیگر تحمل فراق از ناحیه او به سر رسیده بود و در حالیکه پا به پای جوانان و همگام با آنان و بلکه متعهد تر و با انگیزه تر در حال نبرد با دشمن بوده شربت شهادت را سر کشید تا خوابی که دیده بود تعبیر گردد.
روحش شاد و یادش گرامی باد.


برچسب‌ها: شهید نجف گلستان, خاطرات شهدای کازرون
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1391/02/07 توسط شقایق بی پلاک |
14.00

بسمه تعالی

شهید حاج کاظم حسینعلی پور

چند سالی با این شهید بزرگوار در بسیج ، آموزش ، تیپ فاطمه زهرا (س) و جبهه های دیگر سپری کردم. اخلاق خیلی خوب ، چهره بشاش و شاداب ، تواضع و فروتنی ، اخلاص و از خودگذشتگی ، لبخند دائمی بر لب از جمله محسنات این شهید بزرگوار بود. او عادت داشت کارهای محوله را با انگیزه و با رضایت خاطر انجام می داد و سرعت در انجام امور را فراموش نمی کرد.

به نقل دو خاطره از این شهید بزرگوار بسنده می کنم :

پنج روز از عملیات والفجر 8 (فاو) گذشته بود که می خواستم از اهواز به فاو بروم ، با او همسفر شدم. در بین راه شهید حاج کاظم از فتوحات رزمندگان در عملیات والفجر هشت که چند روز بیشتر از آن نمی گذشت توضیح می داد . او می گفت؛ عبور از اروند رود آن هم در تاریکی شب و با آن امواج خروشان واقعا لطف خدا بود . او می گفت؛ شب عملیات اروند رود یعنی همان رود وحشی کاملا وحشی شده بود ، به طوری که غواص های ما به جای رسیدن به محل شناسایی خود سر از محلهای دیگری در آوردند و اگر عنایت حضرت حق نبود امکان نداشت ما بتوانیم خط اول دشمن را پیدا کنیم، چه رسد به اینکه آن خط را بشکنیم و آن حماسه ها را خلق کنیم . همینطور که مشغول صحبت و نقل خاطرات بودیم ، رفته رفته به محل مانور هواپیماهای عراقی یعنی نزدیکیهای آبادان رسیدیم. هواپیماهای عراقی اکثر پلهای اطراف جزیره آبادان را یکی پس از دیگری مي زدند و هر روز این کار تکرار می شد. از این گذشته هواپیماها مقرها و تجمعات نیرویی و تاسیساتی موجود در منطقه را نیز بمباران می کردند. از فاصله های دور و نرسیده به پلهای منتهی به آبادان از خودروهایی که از آن طرف می آمدند سوال می کردیم که کدام پل باز است و از كدام محور  تردد به آبادان صورت می گیرد. روزانه معمولاً یک پل باز بود. آدرس را گرفتیم و رفتیم. نزدیک تر که شدیم مشاهده کردیم هواپیماهای عراقی هر چند دقیقه یکبار همان مسیری را که ما باید برویم و به پل منتهی می شود بمباران می کنند. راستش را بگویم دلهره داشتیم و روبرو شدن با چنین صحنه ای که هر چه نزدیک تر می شدیم شدت بمباران بیشتر می شد نگرانمان کرد. ولی چاره ای نبود. توکل بر خدا کردیم و رفتیم. به پل رسیدیم. یک پل شناور در آب انداخته بودند و ما از روی آن عبور کردیم. مثل اینکه با هواپيماها قرارداد بسته بودیم تا بگذارند ما رد شویم چون بلافاصله و هنوز کمی دورتر نشده بودیم که مجدداً بمباران شروع شد، و هواپیماها به قصد زدن پل اطراف پل رامی زدند. به حاج کاظم گفتم ببین، تا با منی از هیچ چیز نترس چون من قرار نیست شهید بشوم.شاید باور نمی کرد ، خاطره فال نخودی شهید بلیانی را برایش شرح دادم ، کمی آرام شد ولی هنوز دلهره در چهره اش هویدا بود. رفتیم و به فاو رسیدیم. در برگشت حاج کاظم به تنهایی برگشت و اودر همان پل با بمباران هوایی هواپیماهای عراقی مجروح و موج زده شد.ولی خوشبختانه آسیب جدی ندیده بود.

در مرحله دوم عملیات کربلای 5 در پنج ضلعی مشغول اعزام نیروها به خط جهت عملیات بودم که شهید حاج كاظم و مسئولش سردار علی نژاد (سردار علی نژاد فرمانده یگان دریایی لشکر المهدی و شهید حاج کاظم جانشین ایشان بود) را دیدم.همزمان با دیدن این بزرگواران آتش کاتیوشای دشمن هم ما را آزار می داد . درگیر هماهنگی و اعزام نیروهای گردان به جلو بودم. شهید حاج کاظم به من گفت من هم می توانم با شما به عملیات بیایم. گفتم چرا که نه ولی اول باید از آقای اسدی فرمانده لشکرتان اجازه بگیری. بعد از کمی گفتگو خداحافظی کردیم و رفتیم. گفتم شاید شوخی کرده باشد. ساعت 7 بعداز ظهر در حالی که در خط اول و جهت عملیات آماده بودیم ناگهان حاج کاظم را دیدم که از خودرو پیاده شد. گفتم شما اینجا چه کار می کنید. گفت از آقای اسدی اجازه یک شب را گرفته ام و حال آمده ام تا با شما باشم. واقعیتش هم خوشحال شدم هم ناراحت ، از یک جهت که کمکمان می کرد خوشحال و از جهتی که امکان داشت اتفاقی برایش پیش بیاید نگران بودم. گفتم پس بیا با خودم باش.

در خوشی و ناخوشی به اصطلاح امروزیها با هم بودیم، یعنی هر خمپاره ای که به نزدیکمان می خورد هر کدام سهمی از موج انفجار و یا دود و دم آن می بردیم. با هم رفتیم سری به یکی از گروهانها که جلوتر بود زدیم. آن موقع خبری نبود و حاج کاظم گفت من ساعتی اینجا می مانم. گفتم خیلی خوب. 2 ساعتی گذشت که دیدم حاجی آمد و با خوشحالی زاید الوصفی گفت فلانی یک تانک عراقی زده ام که دارد در آتش می سوزد. خوشحال شدم. قانع نشد گفت باید بیایی و برویم و آن تانک را نشانت بدهم. رفتیم و تانک در حال سوختن عراقی ها را از نزدیک دیدم.

دو مرتبه با هم بودیم. حجم آتش دشمن سنگین بود و هر لحظه احتمال شهید شدنش بود. بدنبال بهانه ای بودم تا او را به عقب بفرستم. راستش دوست نداشتم یک شب آمده و میهمان ما است بلایی به سرش بیاید.

فردا صبح و در حالی که خسته و کوفته شده بود و دیگر توان برای ادامه کار نداشت با یک خمپاره که به نزدیکی مان خورد دچار موج گرفتگی شد و من از فرصت استفاده کردم و ایشان را سریع به عقب فرستادم.گويا در بر گشت هم از امواج خمپاره هاي دشمن هرچند اندك بهره هايي برده بود. اين شهيد بزرگوارفقط چند روز پس از همرزمي با ما، در مرحله بعدي عمليات كه با همرزمان خوداز لشكر پر افتخار المهدي در كنار نهر جاسم ( كمي جلوتر ازتانكي كه شكارش كرده بود)شركت كرد و در آنجا نيز توانست خدمات و مجاهدت هاي مفيد و موثري در راستاي ماموريتهاي محوله داشته باشد. در اين مرحله بر اثر آتش پرحجم دشمن خود و تعدادي از همرزمانش ، شهد شيرين شهادت را مي نوشند تا بهترين مرگها را براي خود برگزيده باشند.

روحش شاد و يادش گرامي باد.


برچسب‌ها: خاطرات شهید حاج کاظم حسینعلی پور, خاطرات شهدای کازرون
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1391/02/07 توسط شقایق بی پلاک |

راوی دكتر كاظم پديدار :

شهید علی نقی ابونصری – سپاه کازرون در دانشگاه شهید بهشتی تهران مشغول تحصیل زبان آلمانی بود. رزمندگان آماده عملیات جدیدی در جبهه جنوب     می­شدند. سراسیمه خود را به منطقه و گردان ما رساند. از شدت علاقه و خوف این که شاید در عملیات شهید شود، از پذیرش او امتناع کردم. گفت: اگر شما مرا نپذیرید می­روم در لشکر و گردانی دیگر، آن وقت شهید می­شوم و شما جسدم را هم پیدا نمی­کنید. تا شروع عملیات کربلای چهار، چند روزی بیش نمانده بود. از تجربه بالای او در آموزش تخریب و سلاح جهت آمادگی نیروهای گردان بهره گرفتیم. معمولاً قبل از عملیات­ها و به خصوص شب­های عملیات اخلاص، ایمان، ایثار و... در بین رزمندگان بروز و ظهور بیشتری داشت و در این میان، در بعضی از افراد از جمله شهید ما به یقین بیشتر و بیشتر بود. شب عملیات وصیت­نامه خود را به من داد و گفت: بعد از شهادتم آن را به خانواده­ام برسان. می­دانست که شهید می­شود. به همین دلیل از کلیه دوستان حلالیت  می­طلبید و به آنان می­گفت که شما دعا کنید من شهید بشوم. من هم قول   می­دهم در صورت شهادت شما را شفاعت کنم. زمان­های قبل از عملیات، زمان­هایی نیستند که کسی بتواند آن را به رشته تحریر در بیاورد و یا این که بتواند از درون افراد همانگونه که هستند کسب اطلاع نماید. هر کس فقط از حال خودش خبر دارد و ظاهر وجودی دیگران، گاه نورانی و مملو از خلوص و در انتظار لحظه شهادت و گاه طوری دیگر است. یک شب قبل از عملیات نیروها را در خط اول خودی مستقر می­کردیم. آن روز تا به شب فرصتی را برای رزمندگان مهیا  می­ساخت تا با خدای خود خلوت کنند، نماز بخوانند، عبادت و دعا کنند. هم در حق خودشان و هم در حق دیگران. شاید فردا دیگر فرصتی نباشد. شاید فردا دیگر من و یا دوستم پرواز کرده باشیم. تجسم کنید چه حالی دارید. تجسم کنید، خودتان، با خدای خودتان، در خلوت­تان چه  می­کنید. با خدای خود چه می­گویید و از او چه می­خواهید. علی از جمله افرادی بود که قدر این لحظات را می­دانست. او می­دانست که باید از خود بی­خود شود تا به خدا برسد. او می­دانست که رسیدن به معبود یعنی از خود گذشتن. یعنی از خانواده گذشتن. یعنی از دوستان بریدن. تاریکی شب، شلمچه، محل عملیات لشکر و گردان ما را  فرا گرفت. شاید این آخرین نماز مغرب و عشای ما و شاید این آخرین دیدار ما با خورشید عالم­تاب باشد. کسی جز خدا چه می­داند. نیروهای غواص، قبل از ما به نزدیکی دشمن و خط اول آن­ها رسیده بودند. رمز عملیات صادر شد. در مدت کوتاهی خطوط اول دشمن در هم فرو ریخت. دشمن به محض اطلاع از وقوع عملیات شروع به آتش­بازی با سلاح­های سبک و سنگین خود کرد. یکی از گلوله­های توپ دشمن به دو قایق گردان ما، که در حال اعزام به خط اول دشمن بود اصابت کرد. چند تن از رزمندگان به نحو بسیار ناراحت­کننده­ای در حالی که مجروح شده بودند و در حال غرق شدن، فریاد یا زهرا، یا محمد، یا علی... سر می­دادند. تاریکی شب، غرش گلوله­های توپ و تانک دشمن، سفیر گلوله­های تیربار، همه و همه، فضایی را برای گردان ما پدید آورده بودند که وصف آن از زبان قاصری چون من ممکن نیست. در آن لحظات پر اضطراب و در فضایی دیگر افرادی چون علی گویا  هدیه­ای بودند از جانب حق که نگرانی و اضطراب را از نیروها و گردان می­زدودند و موجبات آرامش خاطر و طمانینه را فراهم می­آوردند. به دلیل فشار سنگین دشمن و به جهت حفظ و حراست از رزمندگان با چندین دستگاه خشایار و پی­ام­پی خود را به خط اول دشمن رساندیم. علی پیشگام و جلودار گردان، ما را به سمت دشمن پیش می­برد. آخر او  تجربه­های زیادی در عملیات­های قبلی اندوخته بود، که در این جا و برای حفظ و نجات نیروها موثر بود. او چندین و چند بار مجبور شد از    کانال­های دشمن که محافظ جان ما در قبال تیرها بودند، بالا بیاید و در امر هدایت نیروها، ما را کمک کند، هر چند جان خودش در خطر بود. درگیری با دشمن شروع شده بود و ما در نقطه­ای در عمق دشمن، شبانگاهان با دشمن تا دندان مسلح در حال نبرد. وضعیت زمین به علت بارندگی­های شدید روزهای قبل به شدت ناگوار و بهتر است بگویم که ما در وهله اول می­بایست با زمین می­جنگیدیم و بعد با دشمن چرا که راه رفتن در این زمین خودش یک نوع جنگ با طبیعت بود. با همه این اوضاع علی در همه لحظه­ها می­کوشید و تلاش نمود تا رزمندگان گردان هم از نظر روحی و هم از نظر اقدامات نظامی مشکلی نداشته باشند. از درگیری مستقیم و رودررو با دشمن گرفته تا تهیه و تامین مهمات. تاریکی شب رفته رفته رو به سپیدی رفت. با این که صبح شده بود ولی به دلیل حجم انفجارهای حاصل از     گلوله­های توپ و تانک دشمن، هوا به نظر ابری می­رسید. ابر زیادی منطقه را فرا گرفته بود. شاید هم خورشید روی تابیدن نداشت. چرا که عده­ای از بهترین عزیزان ما در این فاصله دعوت حق را لبیک گفته بودند و اجساد مطهرشان فضای نمناک شلمچه را نورانی نموده بود. دشمن که ضربه سختی از رزمندگان خورده بود با اعزام نیروهای جدید اقدام به پاتک کرد. هر چقدر که وضعیت جو و زمین برای ما نامناسب بود برای دشمن مناسب و کارا. خستگی، بی­خوابی، وضعیت زمین، نبود مهمات، وجود مجروحین و شهدا، کار را برای ما سخت و سخت­تر می­کرد. دشمن با چندین گردان تازه نفس اقدام به دور زدن ما نمود. علی زودتر از بقیه متوجه این مهم شد. به پیشنهاد او سعی کردیم در مسیری دیگر مانع پیشروی دشمن گردیم. دیگر نه نیروی آنچنان برای­مان مانده بود و نه رمق جنگیدن. آن هم با آن سیل عظیم دشمن. وجود علی و امثال او به ما روحیه می­داد تا مقاومت کنیم. در حال نبرد و مبارزه بودیم تا شاید بتوانیم از محاصره رهایی یابیم و یا حداقل این که تعداد بیشتری از دشمن را به درک واصل کنیم. حلقه محاصره توسط دشمن تنگ و تنگ­تر شد. ما جز آخرین نفراتی بودیم که در منطقه دشمن قرار داشتیم و این امر باعث شده بود تا دیگر رزمندگان بتوانند در دام محاصره دشمن نیفتند و رهایی یابند. در درگیری با دشمن بودیم. در حالی که تعدادی از آن­ها را کشته و مجروح و در جاهایی زمین­گیر کرده بودیم. ناگهان احساس کردم تیری به قلب علی اصابت نمود و یا بهتر بگویم جرقه­ای مانند نور قلب علی را در نوردید. به دنبال آن نور... صدای گرمی گفت:»من هم رفتم« در حالی که با یک چرخش خودش را در آغوش من قرار داد، زمزمه می­کرد: »اشهد ان لا اله الا­ا...، اشهد ان محمد رسول­ا...« و از فاصله ایستادن تا نشستن، شهادتین را بر زبان جاری ساخت. آری، آری، صدا، صدای شیرمرد جبهه­ها، یار و یاور رزمندگان، همسنگر سال­های درد و رنج و عاشقی در سوسنگرد، بستان، فاو، شلمچه و... بود. سرش را به دامن گرفتم. تیر قلب مبارکش را دریده بود. (همان جایی که همیشه می­گفت باید سوراخ سوراخ شود تا لذت عشق خدا را بچشد.) من از بالا و او از پایین به هم نگاه می­کردیم. مانده بودم که چه بگویم. دیگر نه یاری داشتم و نه یاوری، همه رفته بودند، من مانده بودم و پیکری   بی­جان و در حال انتظار، انتظار رسیدن به معبود. در همین حال با اشاره دست به من فهماند که باید به عقب بروم. چرا که دشمن در چند قدمی ما بود و هر لحظه امکان اسارت وجود داشت. او را گذاشته و با سلاح­های موجود با دشمن درگیر شدم تا در حد امکان از نزدیک شدن آنان جلوگیری نمایم. مهماتم تمام شده بود، سلاح­ها کارآیی نداشتند. به سمت علی برگشتم در حالی که عراقی­ها آرام آرام به ما نزدیک    می­شدند. علی با دیدن من با همان حال نحیف و ضعیف که حاکی از خستگی و کوفتگی ساعت­ها بی­خوابی و درگیری با دشمن بود به من گفت:»من می­دونستم که مفقود می­شم« سپس ادامه داد:»چیزی که در راه خدا دادی نباید آن را پس بگیری«. مانده بودم که از چه سخن می­گوید. مفقود شدن کدام است؟ امانت چیست؟ ولی گویی او با خبر از همه جا و من بی­خبر از هر جا. او می­دانست که قرار است مدتی جسم مطهرش در شلمچه مفقود بماند. او می­دانست که جسم امانتی است در دنیا و من نمی­دانستم. رفته رفته به علت خونریزی رنگ از رخسارش پرید و زردی چهره، مستولی گردید. با صدای بسیار بسیار ضعیف تقاضای آب کرد. من که هنوز نمی­دانستم این آخرین لحظات عمر است که دارد سپری می­کند و امید داشتم که شاید فرجی حاصل شود و رزمندگان، ما را از این گرداب نجات دهند گفتم که آب برایت خوب نیست چون خونریزی داری. او گفت آب بدهی یا ندهی من دارم می­روم. کمی آب به او دادم ولی آیا او سیراب می­شود؟ خیر او باید به دست مولایش امام حسین(ع) سیراب شود. با اشاره چشم به من می­گفت که برو عقب، به او گفتم پیغامی و یا کاری نداری تا انجام دهم. گفت سلام مرا به همه برسان. و باز اشاره کرد که برگرد عقب. با صدای بسیار ضعیفی گفت که صورت مرا رو به قبله کن، جیب خشاب و حمایل او را جدا کردم و خواستم صورتش را رو به قبله کنم، دیدم درد بر او عارض شد و مشکل می­شود این کار را کرد. آخرین مطلبی که به ذهنم رسید این بود که بگویم علی جان در آن دنیا شفاعتم می­کنی و او در حالی که دیگر نای حرف زدن نداشت و نمی­توانست تکلم کند با اشاره ابرو پاسخ مثبت داد. امیدوارم که لیاقت این پاسخ را داشته باشم. آخرین لحظات عمر با برکت علی در دامان گنهکاری چون من سپری شد و وداع جان­سوز با عاشقی دلباخته چه سخت است. وداع با پروانه­ای عاشق که از دو روز قبل بر گرد شمع وجود دیگر همرزمانش عاشقانه چرخید و سرانجام او که تحمل فراق شمع­های سوخته شده را در خویشتن نداشت، دست خلوص به سوی خدایش بلند کرد، که ای خدای شاهد و هم ستار و هم غفور، ای که بشکستی قلب مرا در فراق دوست، برگیر آن شکسته را و تو با تیر لطف خود، بر خون نمایش و با خون قلب خود، راهم بده تو همچنین در جوار خود، آزاد کن تو مرا از فراق خود، راحت نما و طلب کن مرا دگر. آری علی چشم­های پرمهر و محبتش را برای همیشه بر روی هم گذاشت. در حالی که او با لبی تشنه، تنی خسته، دلی شکسته، قلبی سوراخ و عشقی سرشار در خلوت دل با خود زمزمه می­کرد:   عاشقم، سوخته­ام، واگذارید مرا لحظه­ای با دل شیدا بگذارید مرا من درافتاده­ام از قافله، ای همسفران ببُرید از من و تنها بگذارید مرا سرنوشت من و دل، بی­سر و سامانی بود به قضا و قدر این جا نگذارید مرا عاقلان، باد سلامت به شما ارزانی من که مجنونم و رسوا، بگذارید مرا قلبم از روز ازل داشت تعلق به خدا بگذارید به او پس بدهم، بهر خدا قلب من بود پر از عشق خدا گر چه صد چاک شد از تیر جفا قلب من خورد اگر تیر جفا شد روان در تن من خون خدا   روحش شاد و یادش گرامی    


برچسب‌ها: خاطرات شهید ابونصری, خاطرات شهدای کازرون
نوشته شده در تاريخ جمعه 1391/02/01 توسط شقایق بی پلاک |
جمعی از رزمندگان کازرونی


(دانلود مداحی شهدا)

 دانلود مداحی رمضانی جدید                                   دانلود مداحی رمضانی جدید                               
 دانلود مداحی رمضانی جدید                                   دانلود مداحی رمضانی جدید                               
 دانلود مداحی رمضانی جدید                                   دانلود مداحی رمضانی جدید                               
 دانلود مداحی رمضانی جدید                                   دانلود مداحی رمضانی جدید                               
 دانلود مداحی رمضانی جدید                                   دانلود مداحی رمضانی جدید                               
 دانلود مداحی رمضانی جدید                                   دانلود مداحی رمضانی جدید                               
 دانلود مداحی رمضانی جدید                                   دانلود مداحی رمضانی جدید                               
 دانلود مداحی رمضانی جدید                                   دانلود مداحی رمضانی جدید                               
 دانلود مداحی رمضانی جدید                                   دانلود مداحی رمضانی جدید                               
 دانلود مداحی رمضانی جدید                                   دانلود مداحی رمضانی جدید                               
 دانلود مداحی شهدا           جدید                            دانلود مداحی شهداحاج منصورجدید                      
 دانلود مداحی شهدا رمضانی جدید                            دانلود مداحی شهدارمضانی    جدید                      
 دانلود مداحی شهدا رمضانی جدید                            دانلود مداحی شهدارمضانی    جدید                      
 دانلود مداحی شهدارمضانی  جدید                            دانلود مداحی شهدارمضانی    جدید                      
 دانلود مداحی شهدارمضانی جدید                             دانلود مداحی شهدارمضانی    جدید                      
 دانلود مداحی شهدارمضانی جدید                             دانلود مداحی شهدارمضانی    جدید                      
 دانلود مداحی شهدارمضانی جدید                             دانلود مداحی شهداسلحشور   جدید                      
 دانلود مداحی شهدارمضانی جدید                             دانلود مداحی شهداسلحشور   جدید                      
 دانلود مداحی شهدا سلحشورجدید                            دانلود مداحی حاج منصور    جدید                       
 دانلودمداحی شهداآهنگران  جدید                             دانلود مداحی شهدا هلالی     جدید                       
 دانلود مداحی شهدا          جدید                             دانلود مداحی شهدا هلالی     جدید                       
 دانلود مداحی شهدا حدادیان جدید                             دانلود مداحی شهدا کریمی    جدید                       
 دانلود مداحی شهدا هلالی   جدید                             دانلود مداحی شهدا مطیعی    جدید                       
 دانلود مداحی شهدا هلالی   جدید                             دانلود مداحی شهدا مطیعی    جدید                       
 دانلود مداحی شهدا هلالی   جدید                             دانلود مداحی شهدا مطیعی    جدید                       
 دانلود مداحی شهدا هلالی   جدید                             دانلود مداحی شهدا مطیعی    جدید                       
 دانلود مداحی شهداهلالی    جدید                             دانلود مداحی شهدا مطیعی    جدید                       
 دانلود مداحی شهدا هلالی   جدید                             دانلود مداحی شهدا مطیعی    جدید                       
 دانلود مداحی شهدا هلالی   جدید                             دانلودمداحی شهدا موسوی    جدید                       
 دانلود مداحی شهدا  هلالی  جدید                             دانلود مداحی شهدا            جدید                       
 دانلود روایتگری ضابط                                    دانلود آهنگزان مثنوی شهادت                            
دانلود آهنگران مثنوی شهادت                              دانلود آهنگران مثنوی شهادت                            
 دانلود آهنگ جنگ طبیب                                  سلحشور مداحی شهدا                                      
رهبری آقای مادعا کن برای ما                             سلحشور دوباره نسیم جبهه میاد                          
رمضانی توهمه خوبا سری مفقودل اثری                 حاج منصور دوکوهه                                        
مداحی شهدا شور                                          دانلود  اسلام ای فکه ودوکوهه                             
رمضانی دلم گرفته ای یاران                              شهید علمدار شب شعر                                      
رمضانی درباره رهبری وفتنه                             رمضانی توهمه خوباسری مفقود اثری                      
رمضانی باز توسینه دل نمی شه تنگ                    سلحشور این خاکا                                           
رمضانی وقتی شب ها می خوابم                          رمضانی دوباره قلب عاشقم                                 
 دانلود مداحی شهدا حاج منصور                            
 دانلود سلحشورخاطره جبهه                                دانلود مداحی شلمچه کریمی                                
 دانلود مداحی شهداحدادیان جدید                            
 دانلود مداحی شهداکریمی                                   
 دانلود مداحی شهدامختاری                                  
 دانلود مداحی شهدامطیع                                    
 دانلود مداحی شهدارمضانی                                 
دانلودعطش شهید علمدار                                   دانلود مداحی شهدارمضانی                                 
 دانلود مداحی شهدا رمضانی                                دانلود مداحی شهدارمضانی                                 
 دانلود مداحی شهدا سلحشور                                دانلود مداحی شهدا مقدم                                    
 دانلود مداحی شهدا سلحشور                                دانلود مداحی شهدا آهنگران                               
 دانلود مداحی شهدا آی شهدا                                دانلود مداحی  یاد امام وشهدا                              
 دانلود مداحی شهدا سلحشور                             
 دانلودمداحی شهداسلحشور جدید                   دانلود آهنگ جبهه جدید                          
 دانلود آهنگران سلام بی طمع                              دانلود مداحی های هلالی                                  
 دانلود مداحی شهدا رمضانی جدید                  دانلود مداحی شهدا موسوی جدید                

دانلود کریمی  نوای شلمچه                                دانلود کریمی  نوای شلمچه 92                          

دانلود نبوی دشتی شهد ا                                  دانلود نبوی دشتی شهدا2                                   
      
                                      

برچسب‌ها: دانلود مداحی شهدا, دانلودمداحی شهدا, دانلود مداحی آهنگران, دانلود روایتگری شهدا, دانلود سخنان رهبری
.: Themes By blogskin :.
طراح قالب های مذهبی وبلاگ : شهدای کازرون